ایرانیان قدیم مردمان بسیار شادی بودند وجشنهای متنوعی داشتند.از نظر پشرفت نیز در سطح بالایی بودند.اما در این زمان ازاین جشنها و شادیها خبری نیست. فقط برامون شب یلدا ،4شنبه سوری و عید مونده.
چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری ، يکی از ديرپاترين و ماندگارترين اين مراسم در ايران است که برای شکل گيری آن دلايل متعددی را ياد کرده اند. برخی بر اين باورند که «همه جشنهای باستانی ايرانيان و از جمله نوروز، با آتش که فروغ ايزدی است پيشباز می شود و چون ايرانيان تا پيش از اسلام روزشمار هفته نداشتند، اين آتش افروزی را در سيصد و شصتمين روز سال برگزار می کردند و پس از اسلام، از آن جا که عربها روز چهارشنبه را شوم و نحس می شمردند؛ مردم ايران آيين آتش افروزی را در شب چهارشنبه قرار دادند تا پيشآمد سال نو، از آسيب روز پليدی چون چهارشنبه برکنار ماند».
آجیل مشکل گشا
تهیه آجیل شب چهارشنبه سوری، آداب خاصی داشت. این آجیل که به آجیل مشکل گشا معروف است، از اهمیت خاصی برخوردار بوده و ایرانیان قدیم و جدید آنرا همراه با نیت نذر تهیه میکردند. خانم خانه آجیل را که شامل: نخودچی، کشمش، توت، گردو، باسلق، انجیر، مغز پسته، بادام و نقل است را از دکانی که رو به قبله بوده و صاحب آن به خوشنامی شهرت داشته خریداری میکرده. این آجیل توسط اهل خانه پاک می شده و یکی از بزرگترها در این احوال، قصه "بابا خارکن" را تعریف می کرده است. این قصه درواقع از فواید گره گشایی آجیل مشکل گشا حکایت می کند و بنا به اعتقاد بسیاری، باید موقع پاک کردن آجیل گفته و شنیده شود
قصه بابا خارکن
روزی روزگاری خارکن پیری با زن و دخترش زندگی میکردند. پیرمرد هر روز به صحرا می رفت، بوته های خار را جمع می کرد و به شهر برده و می فروخت و نان و پنیری می خرید و به خانه برمی گشت.
یک سال نزدیک عید نوروز بابا خارکن به صحرا رفت و خار زیادی جمع کرد و بسیار خوشحال از اینکه با پول آن می تواند چیزی هم برای عید دخترش بخرد.اما قبل از رفتن به شهر هوا طوفانی شد و صاعقه ای به کوله بار بابا خارکن زد و تمام پشته اش خاکستر شد.خارکن پیر از غم و غصه از پا افتاد و دست به آسمان بلند کرد و با گریه به خدای خود گفت که این بار شاد بودم که برای عید نوروز دستم پر است، چرا این بلای آسمانی را به من نازل کردی؟ وآنقدر اشک ریخت تا به خواب رفت.در خواب دید که پیری به او می گوید که برای رفع مشکلت نذر کن و کمی آجیل مشکل گشا بخر و بین همسایگان پخش کن تا مشکلت حل شود و هرسال این نذر را تکرار کن.پیرمرد از خواب پرید و به طرف شهر حرکت کرد و با آخرین سکه خودش کمی آجیل خرید و به همسایگان داد. آن شب گذشت و فردا بابا خارکن باز روانه صحرا شد. این بار به محض اینکه تیشه اش با ریشه بوته خار برخورد کرد، دید یک کوزه پر از جواهر زیر بوته پنهان شده است.
آن شب با دستی پر به خانه برگشت و ماجرا را برای زن و فرزند خود تعریف کرد.در طی روزهای بعد با در محل دفن کوزه قصر بزرگی ساخت و همراه خانواده اش به زندگی در این قصر پرداختند. مدتها گذشت، آوازه اخلاق خوش و ثروت خارکن به گوش حاکم رسید و حاکم از دختر خارکن دعوت کرد تا به عنوان هم بازی دخترش به قصر بیاید. نزدیک سال نو خارکن آنقدر سرگرم تجارت و قصر و ثروت خود شده بود که نذر را فراموش کرد.
در این میان دختر حاکم با دختر خارکن به حمام رفتند و دختر حاکم گردنبند قیمتی خود را به مجسمه مرغی که در حمام بود آویخت و داخل حوض شد. دختر خارکن دید که ناگهان مرغ زنده شد و گرنبند جواهر را خورد. هرچه داد و فریاد کرد فایده ای نداشت. حاکم گفت که او گردنبند دخترش را دزدیده و دختر خارکن را به زندان انداختند. از طرفی قصر و دارایی خارکن هم در یک چشم برهم زدن به خاک مبدل شد و هیچ چیزی از آن باقی نماند.زن خارکن شیون می کرد که تو از نذرت غافل شدی و ما را به خاک سیاه نشاندی. خارکن هم که متوجه اشتباه خودش شده بود از خدا طلب بخشش کرد. همانشب در خواب دید که زیر پای همسرش سکه ای پیدا می کند. خارکن به سرعت بلند شد و سکه را پیدا کرد و شبانه عازم شهر شد و توانست قبل از سال نو مقداری آجیل خریده و بین مستمندان تقسیم کند.بعد از آن نزد همسرش برگشت و ناگهان دید که خانه و زندگیش دوباره برپا شده و دخترش هم از زندان آزاد شده. دختر حکایت کرد که ساعتی قبل مرغی که گردنبند را خورده بود دوباره زنده شد و گردنبند را پس داد و حاکم دختر را با هدایای بسیار آزاد کرده و به خانه فرستاده بود. خارکن هم شکر خدا را به جا آورده و پس از آن سالها هرگز آجیل مشکل گشای سال نو را فراموش نکردند
بته و آتش افروزی

هیه بته برای آتش روشن کردن، از اولین اقدامات صبح روز چهارشنبه سوری بود و هنگام غروب در معابر چند کپه از این بته ها افروخته میشد. اهل خانه و محل دور هم جمع میشدند و به نوبت از روی آتش میپریدند. این آتش به دو منظور روشن میشد، یکی اینکه نمادی بود از گرم شدن هوا و یادآوری به سرما پیره زن (زمستان) که دیگر باید بار خود را بردارد و برود و دیگر اینکه به اعتقاد قدما، پریدن از روی آتش و خواندن شعرهای مخصوص آن، بدشگونی و بیماری و گرفتاری را از شخص دور میکرد. این اشعار در مناطق مختلف، با یکدیگر متفاوتند اما مشهورترین آنها این است:
که منظور این است که گرما (شادی وخوشی) و سرخی (سلامت و شادابی) آتش، جای سرما (تنهایی وسختیها) و زردی (بیماری و نداری) شخص را بگیرد.
زنهايی که بچه کوچک و شيرخوار دارند، بچه های قنداقی را در بغل گرفته، شادی کنان و قهقهه زنان، آنها را از روی آتش می گذرانند.
چند تا رسم ديگه الان به چشم نمي خوره البته قاشق زني تازه از بين رفته:
کوزه شکستن
پس از آن، آتش را می گذارند تا آخر بسوزد؛ زيرا خاموش کردن آتش و فوت کردن به آن را بد می دانند. وقتی آتش تا آخر سوخت و خاکستر شد، يکی از اعضای خانواده خاکسترش را بر می دارد، و آن را در چهارراه می ريزد، تا باد ببرد. سپس برای دفع قضا و بلا، مقداری زغال (که علامت سياه بختی است) و اندکی نمک ( که نشان شورچشمی است) و يک سکه دهشاهی (يا کوچکترين سکه رايج کشور ـ علامت تنگدستی یا صدقه ) را در کوزه سفالينی انداخته و هر يک از افراد خانواده يک بار کوزه را دور سر می چرخاند و نفر آخری آن را به بالای بام می برد و از آن جا به ميان کوچه پرتاب کرده، می گويد: " درد و بلام تو کوزه، کوزه هم تو کوچه". ». آن گاه به خوردن آجيل بی نمک (که معتقدند در چنين شبی شگون دارد) می پردازند. در شب چهارسنبه سوری، آن چه کوزه کهنه دارند می شکنند و به جای آن کوزه نو می خرند. شکستن کوزه کهنه و خرید کوزه نو نشانه ای از سال جدید بوده است و در عین حال صاحب خانه نیت میکرده که مشکلات و گرفتاریهای کهنه هم با کوزه از خانه بیرون بروند.
قاشق زنی
پس از مراسم آتش بازی، جوانان از دختر و پسر، چادری به سر میکردند، کاسه و قاشقی فلزی به دست میگرفتند و به خانه همسایگان رفته و با زدن قاشق به کاسه، صاحب خانه را خبر میکردند. صاحب خانه در کاسه آنها نخود، لوبیا یا هر نوع از حبوبات ، یا مقداری پول میگذاشت. روز بعد با این غنایم و سبزی که با پولهای جمع آوری شده خریداری میشد آشی می پختند و اعتقاد داشتند که خوردن این آش بیماری و درد را از بین می برد. بعدها (دوران کودکی ما) به خوراکیهای موجود در کاسه قاشق زنی آجیل و آب نبات و شیرینی هم اضافه شد.
البته ناگفته نماند که این رسم برای یک نظر دیدن دختر همسایه هم به کار می رفت. مراسمی که در جامعه محدود قدیم برگذار می شده، یک جنبه مهم داشته و آن بخت گشایی یا به عبارتی پیدا کردن همسر مناسب برای جوانان دم بخت بوده است. شب چهارشنبه سوری موقعیت مناسبی بوده که جوانان حداقل یک نظر به دختری که برایشان درنظر گرفته شده بود بیاندازند. پس چادر به سر کرده و به بهانه قاشق زنی درب خانه دخترخانم را می زدند و او هم که منتظر فرصت مشابهی بوده، به این ملاقات کوتاه و بی کلام می رفته است.
گره گشایی
یکی از اعتقادات زیبای ایرانیان قدیم، که امروزه می توان آن را در ردیف انرژی درمانی یا حداقل "فرستادن موج مثبت" قرار داد، این بود که به انحا مختلف مثبت اندیشی وامید به رفع مشکل را در خود تقویت می کردند. بیشتر آداب چهارشنبه سوری هم با همین ایده اجرا میشود. در اصل مضمون اصلی این مراسم نو شدن، رهایی از بیماری و مشکلات سال گذشته و دور کردن بدشگونی، پلیدی و افکار ناپسند از خانه و خانواده است. از طرفی زمانی که کسی می دید که همسایه اش یکی از مراسم رفع مشکل، (مانند گره گشایی) را انجام میدهد، متوجه میشد که او گرفتاریی دارد و بعد به نحوی برای رفع آن به همسایه خود کمک میکرد. و اما این رسم آدابی ساده داشت. به این ترتیب که شخصی که دچار مشکل شده بود دستمال یا گوشه چادر خود را گره می زد و شب چهارشنبه سوری در چهار راه محل خود می ایستاد و از اولین کسی که عبور می کرد میخواست که این گره را بگشاید و اعتقاد داشت که با این کار، گره از کار او هم گشوده خواهد شد. طبعا کسانی که از این رسم آگاه بودند بی تفاوت نمی گذشتند و حتما دقایقی را برای گشودن گره صرف می کردند و چه بسا که با کمی گفتگو و اطلاع از چند و چون ماجرا، موفق می شدند واقعا مشکل را حل کنند.
فالگوش ایستادن
فالگوش ایستادن هم رسمی بود مانندگره گشایی اما به این شکل انجام می شد که شخص برای کار، ازدواج یا رفع گرفتاری خود نیت می کرد و شب، در تاریکی دیوار سر کوچه یا چهارراه پنهان میشد. معمولا شخص گرفتار یا دختر دم بخت کلیدی هم زیر پای خودش می گذاشت و روی آن می ایستاد که نشانه باز شدن بخت یا از بین رفتن مشکل بود. اولین جمله ای که بین دو رهگذر به گوش فالگیرنده میرسید، جواب نیت او بود.
برای مثال اگر جمله ای
مانند:" اصلا حرفش رو هم نزن" و یا جمله مبهمی مثل: " دیروز اونجا بودم"
می شنیدند، آنرا بنا به نیت خود تعبیر می کردند. از آنجایی که همه به این
رسم چهارشنبه سوری آشنا بودند، رهگذرانی که حسن نیت داشتند سعی می کردند
هنگام عبور از سر کوچه یا چهارراه جملات دلگرم کننده ای به زبان بیاورند
یا هنگام عبور صلوات بفرستند و از طرفی جوانان بازیگوش با شوخی به طور
دسته جمعی به گشت و گذار در محل می پرداختند و سر چهارراه جملاتی مانند"
مگه میشه!" به زبان می آوردند تا فالگیرنده احتمالی را به قول خودشان
"بور" کنند.
فال کوزه



































ســـبزه:نماد تولد دوباره
ســـیب :نماد زیبایی و تندرستی
ســـیر: نماد پزشکی(درمان یا طب)
ســـنجد:نماد عشق
ســـکه:نماد دارایی
ســـرکه: نماد شکیبایی و عمر
ســـماق:نماد(رنگِ) طلوع خورشید 




























