رومنرولان در 29 ژانویه 1866، در شهرک زیبابی کلامسی[1] در خانوادة میانهحالی دیده بهجهان شود. مادرش شیرة جانش را در کام و تن او جاری ساخت، گل زندگی کودک شکفت و نگاه آشفته و آبگونش
آرامآرام با فروغ دیدگان مادر درآمیخت.
بیش از دوسال نداشت که مادرش برای او خواهری بهدنیا آورد، او که نامش را مادلن گذاشتهبودند، درسه سالگی مرد. مرگ خواهر، موجود معصوم و مهربان که از گلبرگهای بهاری شادابتر و لطیفتر بود، در رولان کوچک اثری بسیار ژرف باقیگذاشت و عمیقترین و صمیمیترین ترحمها را در وجود او برانگیخت، « اشکهایم خشکشدهاند. نمیدانم چهچیزی برجانم چنگ انداختهاست. چشمانم را سوی او دوختهام، و قیافه مهربان و مالیخولیاییاش را میبینم. همین.
- لحظهای دیگر به او نخواهم اندیشید. – با این همه در سراسر زندگیم به او فکر خواهمکرد.» « سفر درونی – ص 18»
رولان از پدرش عشق بهزندگی و شادی و از مادرش که مشاور و محرم رازش بود، نوعی ریاضت اخلاقی و همچنین عشق وصفناپذیر به موسیقی را آموخت.
او تحصیلات نخستین را در سال 1880 در کالج کلامسی[2] به پایان رساند. دیگر ادامة تحصیل در آنجا برایش ممکن نبود. اکنون ناگزیر بود کلامسی، شهرک زیبا و دوستداشتنی خود را ترککند. در اکتبر سال 1880 به پاریس رفت و در آنجا سکونت گزید.
رولان نخستین درسهای موسیقی را از مادرش آموخت. مادرش بیآنکه ادعا کند، به او یاد میداد چگونه انگشتانش را روی کلاویهها بهکار اندازد. در 16 سالگی نخستین درسهای موسیقی را از دوشیزه ژوزفینمارتن فراگرفت. « موسیقی ازهمان نخستین گامهای زندگی دستم را گرفت. آن نخستین عشقم بود، احتمالاً آخرین عشقم نیز خواهدبود. من در کودکی آن را همچون زنی دوست داشتم، بیآنکه با عشق یک زن خوب آشنا باشم.» « خاطرات – ص 148»
رومنرولان با آن که جدی کار میکرد، در سال 1884 در امتحان دانشسرای عالی پذیرفته نشد. با این همه نومید نشدو با جدیت بیشتری مطالعاتش را ادامه داد. درون نوجوان رنجور و رویایی، نیرویی سربرمیداشت و فریاد برمیآورد، « برخیز! گام بردار! دست بهعمل بزن! مبارزه کن...» «خاطرات– ص 28»
در کنکور سال 1885 نیز شکست خورد، اما سرانجام پس از تلاشی پیگیر، در ژوئیه 1886 در کنکور دانشسرای عالی با مقام هشتم پذیرفته شد. « درمدت سهسال، جانم از را از توسیدید[3]، تاسیت[4]، سوفوکل[5] و ویرژیل[6] پروردهام. متن کامل یونانی ادیپ شاه،[7] و قصاید و غزلیات هوراس[8] را به لاتین حفظ کردهام.» « خاطرات – ص 33»
رولان جوان در سال 1883 با ویکتورهوگو دیدار و از سال 1885 مطالعه آثار اسپینوزا را آغاز کرد. اندیشه اسپینوزا به او شادی میبخشید، همچون شرابی آتشناک او را مست میکرد و نور امید را در درون او برمیافروخت. آثار او بیش از همه برای این او را جلب میکردند که شادی هستی زمینی را تأیید میکردند و انسانها را به سوی نیکی و برادری فرا میخواندند.
درنخستین 6 ماه دانشسرای عالی، داستانهای بلند « تسخیرشدگان»، «ابله»، «برادران کارامازوف»، داستایوفسکی را خواند. داستان بلند « جنایت و مکافات» بیش از آثار دیگر داستایوفسکی، رولان را مجذوب کرد و به تأمل واداشت. درنخستین تعطیلات دانشسرای عالی با آثار کلاسیک رٌم، موسیقی و تاریخ آشنا شد. آنگاه به مطالعه آثار گوگول، تورگنیف و گونچاروف پرداخت. اما بیش از همه آثار تولستوی را بهنحوی خستگیناپذیر میخواند. با مطالعه آنها نور عشق و بشر دوستی براو میتابید و او را مسحور میساخت.
رومنرولان در دانشسرای عالی، رشته تاریخ را برگزید. زیرا تصورمیکرد این رشته میتواند به نیازهای جدی او در پژوهش وقایع پاسخ دهد. درهمان حال نوشت: « میخواهم تاریخ روانشناسانه و واقعگرایانه، یعنی تاریخ جانها را بنویسم، البته با گوشت تنشان.»
« خاطرات – ص 57»
سپس رولان راهی ایتالیا شد و پس ازاین که درحدود 15 روز در تورن[9]، میلان،[10] فلورانس، [11] سین[12] و ارویتو،[13] به سربرد و از زیبایی آنها بهویژه فلورانس خیرهشد، در 20 نوامبر 1889 وارد رم شد و به سفارش دوست و استاد ارجمندش گابریل مونو بهکار در بایگانیهای واتیکان پرداخت. بهنظر مونو، گرچه این کار با ذوق هنری رولان سازگار نبود، اما میتوانست در کار مقدماتی درمورد بررسی خصلتهای انسانها و روانشناسی آنها برای کار و آفرینش هنری وی ثمربخش باشد.
درسال 1891 رولان به پاریس برگشت. زندگی و رنجهایش، عشق را در درونش برافروخته بود. نبوغ در وجودش میجوشید. کمکم با آثار نویسندگان و شاعران معاصر فرانسه آشناشد و سرانجام در زمستان سرد پاریس بهایبسن،[14] روی آورد. رولان به ایبسن میاندیشید. بهاین نویسنده کهنسال نروژی، که دروغ و ریاکاری اجتماعی را در آثارش بیرحمانه افشا میکرد. بهتدریج رولان به هنری میاندیشید که همچون پرتو خورشید برهمه بتابد. او به هنر برای مردم، به هنر مردمی فکر میکرد.
رولان در سال 1892 باکلوتیلد[15]، یگانه دختر زبانشناس معروف، میشل برهآل،[16] ازدواج کرد. او به شخصیت و ارادة کلوتیلد ارج مینهاد. او را بهخاطر خود او دوست داشت. دلش نمیخواست همدیگر را جذب کنند. آرزو داشت که هردو آزادانه رشد یابند و عشق دو جانبهشان پایدار بماند. رولان در 1895 به کمک کلوتیلد تز دکترای خود را تحت عنوان، منابع تئاتر غنای نو، به پایان رساند.
رولان که ماجراهای انقلاب کبیرفرانسه را بهطور عمیق مطالعه و به دقت بررسی کرده بود، آنها را نه تنها حادثهای عظیم برای فرانسه و همه کشورهای اروپا، بلکه جنبش نیرومندی برای سراسر جهان بهشمار میآورد. انقلاب کبیرفرانسه نهتنها ضربه محکم و قاطعی برپیکر فئودالیسم وارد آورد، بلکه پایههای مالکیت سرمایهداری را نیز متزلزل ساخته بود. اما درحقیقت نتوانسته بود برخواستههایی که وعده داده بود جامع عمل بپوشاند و انسانها را به بهروزی واقعی برساند. رولان صمیمانه میکوشید تا به تحقق آن خواستههای مهم و ارجمند جامعة بشری یاری رساند. اندیشهپردازان محافظه کار سرمایهداری بر انقلاب کبیر میتاختند و میکوشیدند میراث معنوی عظیم آن را، خٌٍرد و ناچیز جلوه دهند. اما رولان که برآن میراث عظیم معنوی ارج مینهاد، میخواست کلیه جنبههای مثبت و منفی انقلاب، کجاندیشیها و اشتباههای رهبران آن را به معاصران خود ارائه دهد، تا آنها از لغزش آن مردان بزرگ پندگیرند، از تجربههای گرانبهای آنها سود جویند، مناسبات جامعة خود را انسانیتر کنند و میراث معنوی انقلاب را غنیتر سازند، نوشتن آثاری چون گرگها ( 1898)، دانتون ( 1899)، روبسپیر(1938)، شکستخوردگان، چهاردهم ژوییه (1902)، پیروزی عقل ( 1899)، آیرت و بازی عشق و مرگ و ... (1925) دراین راستا صورت گرفت. نمایشنامههای رولان با استقبال چندانی روبهرو نشد. اما او فکر میکرد شاید نتوانسته است وظیفه اخلاقی و انسانی خود را چنانچه باید به انجام برساند. با این همه نومید نبود. بهگفته فرانسیس دوپرسانسه « او نه با پیروزی، بلکه با پیکار پیمان بسته بود.» پس ازاین ناکامیها، برای رولان مسلم شده بود که نظام سرمایهداری، برای جلوگیری از رشد هنر انقلابی و خلاق، دشواریها و موانع فراوان بهوجود میآورد. امارولان به نیروی عظیم و خلاق مردم باورداشت و بنابراین در اواخر قرن نوزدهم به نوشتن تئاتری نو دستزد و آن را تئاتر خلق نامید. او در مقدمه چاپ نخست تئاتر خلق مینویسد: « اندک زمانی است که در راه بنیادگذاری تئاترخلق کوشش بهعمل میآید. کسانی که منافع ویژه یا سیاسی دارند، میکوشند آن را به خدمت خویش درآورند. انگلهایی را که میخواهند از شیره درخت خلق، زندگی کنند، باید بهطور بیرحمانه بیرون ریخت. تئاترخلق یک کالای باب روز و یک بازی هوس کارانه نیست. تئاترخلق تأثیر آمرانة جامعهای نو، بانگ و اندیشه آن است و در لحظههای بحرانی، به حکم ضرورت، دردست آن به جنگ افزاری علیه جامعهای کهنه و فرتوت مبدل می گردد... سخن از فراهم ساختن تئاتر توسط خلق برای خلق درمیان است و ازپا گرفتن هنری نو برای دنیای نو.»
بهنظر رولان دنیا میان خودخواهی غوطه میخورد، خفه میشد و میمرد. ازاینرو رولان میخواست پنجرهها را بگشاید، هوای آزاد را به درون راه دهد و دم قهرمانان را تنفس کند. قهرمانانی که رنج میکشند و رنجهای دیگران را به جان میخرند. رولان دست به نوشتن زندگی قهرمانانی چون بهتوون، میکلآنژ، شیلر، گاندی، گاریبالدی و تولستوی زد. در زندگی بتهوون (1903) با آنکه این آهنگساز بزرگ، یکی از نوابغ برجسته بهشمار میآید، اما درحقیقت فرزند جامعه و عصر خویش است و با واقعیتهای دوران خود دست به گریبان و آشناست. هنگام کودکی و نوجوانی روزهای بسیار سخت و دردناکی براو میگذرد. همواره زیرفشاری که میخواهند براو تحمیل کنند، قرارداد. با فقر و محرومیتهای گوناگون و توانفرسا روبهروست. دشواریهای مادی، سیهروزیها و ناکامیهای عاشقانه او را به شدت میآزارند و سرانجام سنگینی هولناک گوش برزندگی او سایه میافکند. بتهوون رنج میکشد، اما از پای در نمیآید، بلکه میآموزد و آبدیده میشود. زیربار رنج، بیماری و محرومیتهای توانفرسا قد میافرازد و برضد سرنوشت قهار مبارزه میکند. و در میان دردها و عذابهای جانکاه برای بهروزی و خوشی انسانها، نغمه شادی و سرور میسراید.
زندگی « میکلآنژ» ( 1905) بیش از همه برای رولان جالب بود. رولان میدید که هنر فناناپذیر میکلآنژ، درچه شرایط سخت و دشوار، با چه عذابهای جانکاه درونی، با چه کوشش و تلاش جانفرسایی شکلگرفته و آفریده شده است. میکلآنژ رفتار حقارتآمیز و فشارهای دایمی اشراف ستمگر و بهرهکش، کلیسا و بعضی هنرمندان را با تلخکامی و اندوه تحمل میکرد. بیماریها، شکنجهها و اختلافهای خانوادگی او را میآزرد و درماندهاش میکرد. او همواره با رنج و درد دست به گریبان بود.
عصر سختی است، عصر تاریکی است،
خوابیدن خوبست، سنگ بودن خوبتر،
در این قرن جنایت و رسوایی
نیستی، فقدان احساس، سرنوشتی غبطهانگیزاست.
«میکل آنژ»
رولان رنجها و مشقتهای مردان نامی را میدید و بهشدت آشفته میشد. پیش خود میاندیشید باید فریادهای آنها را منعکس کند. زندگی آنها را بازآفریند. آنها را نه مانند قهرمانان افسانهای و تصورناپذیر و نه با رنگآمیزی، بلکه ساده و معمولی تصویرکند. و چون میاندیشید که نتوانسته است شخصیت بتهوون را در سرگذشت کوتاه او وسیع و کامل ارایه دهد، اکنون آرزو داشت بتهوون قرن بیستمی را بازآفریند، ژانکریستف را.
نگارش قطعی داستان بلند ژانکریستف، مدت 10 سال ( 1904-1914) از زندگی رومنرولان را ردبرگرفت، با آن که ناگزیر بود برای نان در دانشگاه درس بدهد، بهنوشتن مقاله و کارهای در زمینه تاریخ بپردازد، بااین همه در سراسر این ده سال بخشی از وقت خود را بهنگارش این داستان بلند و عظیم اختصاص داد. و حتی روزی نبود که روی آن کارنکند. او در آن راه بسیار دراز، بیآنکه در غم پیروزی یا شکست باشد، وظیفهاش را انجام میداد و « نه یک اثر ادبی، بلکه یک اثر ایمانی مینوشت» رومن رولان در مقدمه ژانکریستف مینویسد: « وظیفهای که من در ژانکریستف برعهده گرفته بودم عبارت از این بود که درآن پوسیدگی و تلاشی اخلاقی و اجتماعی فرانسه، آتش روح را که زیر خاکستر خفته بود، بیدار کنم. برای این منظور بیش از هرچیزی میبایست خاکسترها و زبالههایی را که انبارشده بود بروبم، در برابر بازارهای سرمیدان، که راه هوا و روشنایی را بسته بودند گروه کوچک جانهای بیباک را که آمادة هرگونه فداکاری و پاک از هرگونه سازش کاری بودند، به پا دارم. میخواستم همه را، به ندای قهرمانی که رهبرشان میگردید، گرد او جمع کنم. و برای آنکه چنین رهبری وجودداشتهباشد، میبایست خود آن را بیافرینم، من ازاین رهبر، دوشرط اساسی میخواستم،:
1- چشمانی آزاد و روشن و راستبین، مانند چشمان آن پروردگان طبیعت، آن سرخپوستانی که ولتر و نویسندگان دایرهالمعارف به پاریس میآورند تا به کمک دید ساده و طبیعیشان، جنبههای مسخره و جنایات اجتماع زمان خود را، هجوکنند. من بهچنین رصدخانهای – به دو چشم راست و بیپروا، - نیازداشتم تا بتوانم اروپای امروزه را ببینم و قضاوت کنم.
2- دیدن و قضاوت کردن تنها نقطة عزیمت است. پس از آن نوبت عمل میرسد. آنچه میاندیشی، آنچه هستی، باید جرأت آن را داشتهباشی- جرأت کن و بگو! جرأت کن و دست بهکار شو! یک سادهدل،قرن هیجدهم، برای ریشخند میتواند کافی باشد، ولی برای نبرد سهمناک امروز بیش از اندازه لاغر و ناتوان است. امروز قهرمان لازم است. قهرمان باش!
«ژانکریستفص12»
داستان بلند ژانکریستف، سمفونی عظیمی است. هدف رولان تنها این نیست که زندگی انسان را درمیان حادثهها و پیکارها تصور کند، بلکه میکوشد چیز مهمتر و پهناورتر را ارایه دهد، چیزی نو: انسانی با قلب بزرگ.
رولان که دلش میخواست سرگذشت بلند یک نسل را، بانوعی سمفونی طبیعی پایان دهد، در مقدمه ژانکریستف نوشت: در پایان ژانکریستف، من آن هم آهنگی را که از جفت بزرگوار مهر و کین ترکیب یافته است، این تعادل پرتوان در دامن عمل را برچنان خاتمهای ترجیح دادم. زیرا پایان ژانکریستف پایان نیست، یک مرحله است. ژانکریستف پایان نمیپذیرد، حتی مرگ او چیزی جز یک دم از آن ضربان و یک زفیر از آن نفس بلند جاودانی نیست. روزی خواهدرسید که برای نبردهای تازهتری از نو زاییده شوم.
«ژانکریستف- ص 19»
ازاین جاست که ژانکریستف هنوزهم رفیق و همرزم نسلهای تازه است. اگر او صدبار هم بمیرد، بازهمواره از نو زاییده خواهد شد و همواره پیکار خواهد کرد و همیشه همراه «مردان و زنان آزادهمه ملتها باقی خواهد ماند، کسانی که پیکار میکنند و رنج میبرند و پیروز میشوند.»
ژانکریستف پرآوازه شد. هرروز مرغانی از همه کشورهای جهان به آن روی میآورند و پناهگاهی میجستند. ژانکریستف از مرزها گذشت، او دیگر درهیچ کشوری بیگانه نبود. از سرزمینهای دور و از نژادهای مختلف، از همه اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکا کسانی میآمدند و میگفتند: ژانکریستف از آن من است، خود من است...