X
تبلیغات
دانلوداهنگ عکس داغ میخوای کلیک کن میبینی - ادبیات وشعر و رمانهای کوتاه
بهرام بيضايي

بهرام بیضاییعصر 7 آوريل 1951م و 18 فروردين 1330ايراني؛ پاريسدر عصر ابريِ دل‌گرفته، وقتي صادق هدايت، نويسندة چهل‌وهشت سالة ايراني، مقيم موقت پاريس، به سوي خانه‌اش در محلة هجدهم، كوچة شامپيونه، شماره 37 مكرر مي‌رود، دو مرد را مي‌بيند كه بيرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش مي‌پرسند كه آيا از ادارة پليس مي‌آيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدي را گرفته؟ آن‌ها با او در خيابان‌ها راه مي‌افتند و حرف مي‌زنند: رفتن پي تمديد اقامت، آن هم با خيالي كه تو داري! هدايت مي‌گويد: من خيالي ندارم! يكي‌شان مي‌خندد:البته كه نداري! خودكشي؟ اين‌جا پاريس است؛ و آن هم اول بهار!
در هواي خاكستري پيش از غروب، آن‌ها در دوسويش از پي مي‌آيند و ازش مي‌پرسند چه فايده‌اي دارد زنده بماند؟ اين زندگي كه پانزده روز يك بار تمديد مي‌شود! آيا نمي‌داند كه هيچ اميدي نمانده است؟

هدايت تقريباً خاموش است. يكي از آن‌ها فكر او را مي‌خواند و از آخرين اميدش ـ تغييري معجزه‌آسا در همه چيز ـ حرف مي‌زند:تو مي‌داني كه هيچ تغييري در پيش نيست. همه در نهان مثل همند. كشورت بوي نفت و گدايي مي‌دهد، و همه هم‌دستِ چپاولگرانند. رجاله‌ها همين نيست كلمه‌اي كه به‌كار مي‌بري؟ رجاله‌ها هر فكر نوي دل‌سوزانه‌اي را با گلوله پاسخ مي‌دهند. همين روزها نويسنده‌اي را در دادگستري تهران، روز روشن جلوي چشم همه كشتند، به خاطر صراحت افكارش! و اميد به اين‌كه با نوشتن چيزي را عوض كني يا حتي فقط آيينه‌اي باشي، در تو مرده. اين‌جا كسي زبان نوشته‌هاي تو را نمي‌داند؛ و آن‌ها كه در كشورت خط تو را مي‌خوانند آيا از حروف الفبا بيش‌ترند؟! هدايت مي‌خواهد بداند كه آن‌ها پليس‌اند؟ نه؛ آن دو بسيار شبيه خود هدايت هستند.منبع :http://farsan.blogfa.com/post-184.aspx‌

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هومن در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 10:17 |
شاهکار برباد رفته
شاهکار برباد رفته

Gone with the Wind
فیلم زیبای برباد رفته شاهکار هنری سینما بر اساس رمانی به همین نام از مارگرت میچل

بربادرفته GONE WITH THE WIND
کارگردان : ویکتور فلمینگ
تهیه کننده :دیوید اوسلزنیک
هنرپیشگان: کلارک گیبل ( به نقش رت باتلر)- ویویان لی (به نقش اسکارلت اوهارا)- لسلی هوارد (به نقش اشلی ویلکز) – الیویا دو هاویلند (به نقش ملانی همیلتون) – هتی مکدانیل ( به نقش مامی ) و ......
مدت نمایش:۲۳۸ دقیقه
محصول:آمریکا (کمپانی مترو گلدوین مایر)
سال ساخت :۱۹۳۹

داستان فیلم :
اسکارلت بزرگترین دختر میچل صاحب مزرعه پنبه تارا تنها به یک چیز می‌اندیشد : ازدواج با اشلی ویلکز پسر مالک مزرعه مجاور.در یک میهمانی در خانه ویلکزاسکارلت به اشلی اظهار علاقه می‌کند ولی اشلی عنوان می‌کند که با ملانی دختر عمویش می‌خواهد ازدواج کند . رت باتلر ماجراجوی خوش قیافه‌ای که شاهد صحبتها بوده‌است اسکارلت را نصیحت می‌کند .جنگ شمال و جنوب آمریکاآغاز می‌شود و اسکارلت با چارلز برادر ملانی ازدواج می‌کندولی چارلز در اردوی آموزشی در می‌گذرد.اسکارلت به آتلانتا پیش ملانی می‌رود و در آنجا دوباره با رت باتلر که حالا دلال ارتش است و پول کلانی به جیب می‌زند روبرو می‌شود .وقتی آتلانتامورد حمله نیروهای شمالی قرار می‌گیردرت به اسکارلت و ملانی کمک می‌کند که ازشهربگریزند و آنگاه به جنوبی‌ها می‌پیوندد .وقتی اسکارلت به تارا می‌رسد مادرش مرده وپدرش دچار جنون شده‌است و مسئولیت نگهداری از مزرعه بعهده اسکارلت می‌افتد .اشلی ازجنگ بر می‌گردد و در کنار اسکارلت زندگی می‌کند. شمالی‌ها برای مزرعه مالیات سنگینی وضع می‌کنند و اسکارلت برای نگهداری مزرعه با فرانک کندی نامزد خواهر اشلیازدواج می‌کند .پس از مرگ فرانک اسکارلت اداره کارخانه چوب بری اورا بعهده می‌گیرد . سرانجام اسکارلت با رت باتلر ازدواج می‌کند ولی توجه مداوم او به اشلی ازدواجشان را به جدائی می‌کشاند . پس ازمرگ دختر خردسالشان رت برای همیشه اسکارلت را ترک می‌کند و اسکارلت که بالاخره دریافته‌است اشلی هیچگاه او رادوست نداشته و علاقه او به اشلی بیشتر یک رویای کودکانه بوده‌است به مزرعه پنبه تارا باز می‌گردد تا به زمین نزدیک باشد و از آن نیروی حیات بگیرد .

برنده ۱۰جایزه اسکار شامل : بهترین فیلم – بهترین کارگردان – بهترین هنرپیشه نقش اول زن ( ویویان لی ) – بهترین نقش زن دوم (هتی مکدانیل )- بهترین فیلمنامه اقتباسی ( سیدنی هوارد) – بهترین فیلمبرداری رنگی ( ارنست هالر و ری رناهان ) – بهترین تدوین ( هال کرن و جیمز نیوکام ) – بهترین طراحی صحنه ( لایل ویلر )- جایزه موفقیت تکنیکی به دان ماس گریو برای پیشقدم شدن در بکاربردن هماهنگ بین ابزار و ادوات در ساخت – جایزه افتخاری به ویلیام کامرون منزایس برای موفقیت برجسته در بکار بردن رنگ برای بالا بردن حالت دراماتیک در ساخت . کاندیدا ۵ جایزه اسکار دیگر: بهترین هنرپیشه نقش اول مرد ( کلارک گیبل ) – بهترین هنرپیشه نقش دومزن ( الیویا دو هاویلند ) – بهترین موسیقی متن (ماکس استاینر) –

بهترین ضبط صدا: استودیو صدا ساموئل گلدوین "توماس تیمولتون کارگردان صدا

بهترین جلوه‌های ویژه (جک کوزگرو/فرد آلبین و آرتور جونزجزو ده فیلم برترسال ۱۹۳۹ نیویورک تایمز)

برنده جایزه منتقدان نیویورک برای بهترین بازیگر زن نقش اول ویویان لی.

بربادرفته مقام چهارم بهترین فیلم دوران را از انستیتوفیلم آمریکا دریافت کرده‌است .

و همچنین مقام هشتم برترین فیلم جهان را از Entertainment Weekly دریافت کرده‌است

اگر شما تا حالا این فیلم را ندیده اید مطمئن باشید که یک فیلم لذت بخش با درجه تاثیر گذاری بالا را از دست داده اید شما می توانید در چند ساعت همه جنبه های زندگی را تجربه کنید

اگر آدمی هستید که از فیلمهای عاشقانه خوشتان می آید حتما این فیلم را ببینید

اگر آدمی هستید که با جنگ میانه خوبی ندارید حتما این فیلم را ببینید

وبرعکس اگر آدمی هستید که بد جوری عشق جنگ هستید باز این..

اگر اهل فیلمهای هنری هستید حتما ...

اگر از ریتم کند بعضی از فیلمهای هنری بدتان می آید حتما از این فیلم خوشتان خواهد آمد

كتاب برباد رفته نوشته ي خانم مارگارت ميچل كه تنها كتاب اين نويسنده بود و البته يه شاهكار از اب در اومد... داستان جنگهاي داخلي امريكاست و با يه سري جريانات عشقي و اجتماعي پرداخت شده... ادبيات زيبائي داره و تحليلهاي قشنگي در اون صورت گرفته... سالها بعد از فوت نويسنده ي كتاب... خانم الكساندرا ريپلي كتاب اسكارلت (شخصيت زن قصه) رو به عنوان دنباله اي براي كتاب برباد رفته نوشت كه البته با موفقيت كتاب برباد رفته روبرو نشد و ازون فيلمي هم ساخته شد با بازي تيموتي دالتون كه ...حيف ازين جيمزباند تاريخي كه در اين فيلم خودشو حروم كرد.. حالا بعد از گذشت سالياني كتاب آدم هاي رت باتلر نوشته شده كه در واقع قسمت سوم كتاب برباد رفته قلمداد مي شه و ماجراي اون شخصيت مرد داستان (رت باتلر) هست... هنوز ترجمه ي فارسي كتاب به بازار ايران نيومده... و البته صد درصد فيلمي هم بر اساس اون ساخته خواهد شد... اما به نظر من همه ي اين كارا بي ارزشه چون خود مارگارت ميچل هيچ وقت حاضر نشد دنباله اي براي كتابش بنويسه و خوب كاري هم كرد چون حقيقتا همه ي گفتنيها رو توي بر باد رفته گفته بود.

+ نوشته شده توسط هومن در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 17:58 |

تو و یادگاری های تلخت را فراموش کنم و به هیچ وجه نمی توانم

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها وتباهی ها دور هم جمع شده بودند....

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيم ،مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هَوَس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری

 نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش

او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام

داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود

 و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ،

 فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام

 آدم های عاشق سَرَک می کشند.

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 23:58 |

ميونِ چندتا اتاقک...
سوت و کور...خسته و خاموش
يه نفر نشسته تنها!
انگاری شده فراموش...
دوتا چشم...بارونه نم نم...
ميزنه به روی گونه...
چقد اين دل غصه داره؟
آآآآخ فقط....خدا ميدونه ه ه ...
...يه نفر دلش شکسته....!
از توی همون اتاقک...قاصدک خــبر مياره
يه نفر داره ميميره...
تنها...! اين چه روزگاره؟!
کی دلش اين همه سنگه...که اونو گذاشته رفته؟
خيلی ساله...خيلی وقته...
نه يکی دو روز و هفته...
مگه رفته از تو يادش...
تنها همدمش تو بودی...؟
کوهِ پُر صبر و صميمی...
واسه گريه هاش تو بودی...؟
توی اين روزا،عزيزم!
منتظر باش! برمیــگرده...
باز مياد پيشت،گُلِ تو!
سر به زير و با خجالت...
اما نقد تو بزرگی...
نداری هيچی شکايت... .
حسرت

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 23:47 |

در كنار ساحل نشسته بودم كه ناگهان كبوتري آمد وگفت: به عزيزترين

دوستت نامه نمي نويسي؟ گفتم قلم ندارم گفت با پر من بنويس. گفتم

جوهر ندارم !! گفت با خون من بنويس .

گفتم دفتر ندارم ؟! گفت در قلب من بنويس .

و سر انجام در قلب كبوتر عشق نوشتم :

هر گز فراموشت نمي كنم .......

..............................................................................................

  باران را در غيبت تو  دوست دارم


از دور حركت مي كنيم

      تا به نزديك تو برسيم

           تو اگر مانده باشي

               تو اگر در خانه باشي

                  من فقط به خانه تو آمدم

                                          تا بگويم

                                            آواز را شنيدم

                                                        تمام راه

                                                از تو مي خواستم

                                                             مرا باور كني

                                                              كه ساده هستم

                                                                        تو رفته بودي

                                                              اكنون گفتم

                                               كه تو هستي

                                 تو اگر نبودي

                    نمي دانستم

       كه مي توانم

  باران را در غيبت تو

دوست بدارم

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 23:45 |

 

شنيـــــدم که چـون قـــــوي زيــبا بميــــرد                      فـــــريبـــنــده زاد و فريـــبــــا بميرد
شب مرگ تــنـــها نشيــــــــــند به موجـي                      رود گــوشــــــه اي دور وتـنها بميرد
درآن گوشه چندان غـــــزل خواند آن شب                      کـه خــــود در مـيــان غـزلـها بميرد
گروهي بر آنــند کايــــــــن مرغ شـــــيـدا                      کــجـا عــاشـــــقي کـــرد آنجا بميرد
شـــب مرگ از بيـــــم ,آنجــــا شـــتابـــــد                      کـه از مــرگ غافــل شــود تا بميرد
من اين نکتــــه گيـــرم که باور نـــــکردم                       نديـدم کـه قـويـــي به صحـــرا بميرد
چـــو روزي ز آغــــوش دريــــــــا برآمـد                     شبـــي هــم در آغــوش دريــا بميرد
تو درياي من بودي,آغـــــوش واکــــــــن                       که مي خواهد اين قوي زيـــبا بميرد

دكتر حميد شيرازي

+ نوشته شده توسط هومن در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:30 |

دوش، آن رشته‌هاي ياس، که بود

خفته بر سينه‌ي دل‌انگيزت

راست گفتي که آرزوي من است

که چنان گشته گردن‌آويزت.

 

با چه لبخند‌هاي نازآلود،

با چه شيرين نگاه شورانگيز،

باز کردي ز گردن و، دادي

به من آن ياسهاي عطرآميز!

 

بوسه دادم بسي به ياد تواش:

دلم از دست رفت و مست شدم.

آن چنانش به شوق بوييدم

که به بوي خوشش ز دست شدم.

 

دوش، تا وقت بامداد، مرا

گل تو در کنار بالين بود.

در بر من بخفت و عطر افشاند،

بسترم، تا به صبح، مشکين بود.

 

به شگفت آمدم که: اين همه بوي

ز گلي اين چنين، عجب باشد!

حيرتم زد که: راز اين گل چيست؟

که چنينم از آن طرب باشد!...

 

آه، دانستم، -‌‌ اي شکوفه‌ي ناز! -

راز اين بوي مستي آميزت:

کاندر آن رشته، بود پيچيده

تاري از گيسوي دلاويزت!...

هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده توسط هومن در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:27 |
من از ان ابتدای اشنایی                                     شدم جادوی موج چشم هایت

تو رفتی وگذشتی مثل باران                                 ومن دستی تکان دادم برایت

تو یادت نیست انجا که اولش بود                          همون جایی که با هم دست دادیم

همان لحظه سپردم هستی ام را                         به شهر بی قرار دست هایت

تو رفتی بازم مثل همیشه                                 من ویادت با هم گریه کردیم

تو ناچاری برای رفتن ومن                                     همیشه تشنه شهر صدایت

+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 10:14 |

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن
هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ...
تنهای تنها میون این همه آدم سخته
.
دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم
خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی
ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم
سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود
خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی
من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده

خسته ام

 

پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟ خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است....

 


نوشته شده توسط سپیده منبع http://www.yangi.blogfa.com/
+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 8:20 |
                                          

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
و با هر جمله ای صد ژاله می ریزم
که آن تک لاله ی گلزار اُلفت را
دگر هرگز نمی بویم
چو می دانم تورا زین پس نخواهم دید
و دیگر من گلی از باغ گل هایت نخواهم چید
قلم گویی که با اکراه می لغزد
و از وحشت چه می لرزد
تو گویی این قلم از واژه ی بدرود می ترسد
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
دو چشمم خیره بر یک تقطه از دیوار
نگاهم مات و بی روح است
و دل سرشار اندوه است
که از این پس رخ زیبای تو
تصویر قاب چشم مشتاقم تخواهد بود
دو صد لعنت بر این بدرود
بدان شاید که در شعرم نگنجی باز
و با مرغی دگر شاید کنی پرواز
ولی من آشیان عشق پاکت را
به رسم یادگاری پاس خواهم داشت
و در هر گوشه اش تک بوته های یاس خواهم کاشت
منم شاید زمانی با دلی دیگر در آمیزم
و شاید تا ابد از عشق بگریزم
ولی نام تورا از هر درخت مهر
که در باغ دلم روید درآویزم
به یادت باز می گریم
به یادت باز می خندم
ولی من روزن آن خاطرات با تو بودن را
بدان هرگز نمی بندم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
اگر در این زمان دنیا غم انگیز است
اگر گلزار عشق و مهر هم در خواب پاییز است
به جان من آرزو دارم
که فردا در دل پاک و پر از مهرت
نسیمی خوش،معطر از بهار آید
دوباره لاله ی عشقی ببار آید
خداحافظ تورا زین پس درون سینه می جویم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم


نوشته شده توسط سپیده منبع http://www.yangi.blogfa.com/
+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 8:15 |

عقاب

گشت غمناك دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد / آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد / ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي ناچار كند / دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار / گشت برباد سبك‌سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان، بيم زده، دل نگران / شد پي بره‌ي نوزاد دوان
كبك، در دامن خاري آويخت / مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد / دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت / صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره‌ي مرگ، نه كاريست حقير / زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صيد هر روزه به چنگ آمد زود / مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت / زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ‌ها از كف طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده
سال‌ها زيسته افزون ز شمار / شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب / ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه: ‹‹اي ديده ز ما بس بيداد / با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي/ بكنم آن چه تو مي فرمايي››
گفت: ‹‹ما بنده‌ي درگاه توييم / تا كه هستيم هوا خواه توييم
بنده آماده بود، فرمان چيست؟ / جان به راه تو سپارم، جان چيست؟
دل، چو در خدمت تو شاد كنم / ننگم آيد كه ز جان ياد كنم››
اين همه گفت ولي با دل خويش/ گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه، كنون / از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود / زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد / حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد / پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب / كه:‹‹مرا عمر، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است / ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر،‌ دل سيري نيست / مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست
من و اين شه‌پر و اين شوكت و جاه / عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز / به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت / تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين / چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمود / كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است / يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز؟ / رازي اين جاست، تو بگشا اين راز››
زاغ گفت: ‹‹ار تو در اين تدبيري / عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست / دگري را چه گنه؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود / آخر از اين همه پرواز چه سود؟
پدر من كه پس از سيصد و اند / كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير / بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك وزند / تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاك، شوي بالاتر / باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك / آيت مرگ بود، پيك هلاك
ما از آن، سال بسي يافته ايم / كز بلندي، ‌رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب / عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است / عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست / چاره‌ي رنج تو زان آسان ست
خيز و زين بيش، ‌ره چرخ مپوي / طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان، جايگهي سخت نكوست / به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم / راه هر برزن و هر كو دانم
خانه، اندر پس باغي دارم / وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست / خوردني هاي فراواني هست››

****
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ / گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد، رفته از آن، تا ره دور / معدن پشه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان / سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه / زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت: ‹‹خواني كه چنين الوان ست / لايق محضر اين مهمان ست
مي كنم شكر كه درويش نيم / خجل از ماحضر خويش نيم››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند / تا بياموزد از او مهمان پند

****
عمر در اوج فلك بر ده به سر / دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش / حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر / به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو / تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند / بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود / حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري، ريش / گيج شد، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر / هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست / نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست / ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود / وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست زجا / گفت: كه ‹‹اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز / تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني / گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد / عمر در گند به سر نتوان برد ››

****
شه‌پر شاه هوا، اوج گرفت / زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلك، همسر شد
لحظه‎ يي چند بر اين لوح كبود / نقطه ‎يي بود و سپس هيچ نبود

سروده پرویز ناتل خانلری

+ نوشته شده توسط هومن در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 10:14 |

صله

با تو يك شب بنشينيم و شرابي بخوريم
آتش آلود و جگر سوخته آبي بخوريم

در كنار تو بيفتم چو گيسوي تو مست
دست در گردنت آويخته تابي بخوريم

بوسه با وسوسه وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه چنگ و ربابي بخوريم

سپر از سايه ي خورشيد قدح كن زان پيش
كز كماندار فلك تير شهابي بخوريم

پيش چشم تو بميرم كه چه مست است‍‍‍، بيا
تا به خوشباشي مستان مي نابي بخوريم

صله سايه همين جرعه جام لب توست
غزلي نغز بخوانيم و شرابي بخوريم

ه.آ.سايه
تهران
دي 1348

+ نوشته شده توسط هومن در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 9:45 |

نامه به فرزند - دکتر خانلری

فرزند من
دمی چند بیش نیست که در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت را بر بالین گذاشته‌ام و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار می‌آید که میان دو تن فاصله باشد و من و تو در کنار همیم.
اما آنچه مرا به نامه نوشتن وا می‌دارد، بعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی. شاید روزی این نوشته را برداری و به کنجی بروی، بخوانی و درباره آن اندیشه کنی.
من اکنون آن روز را از پشت غبار زمان به ابهام می‌بینم. سال‌های دراز گذشته است. نمی‌دانم که وضع روزگار بهتر از امروز است یا نیست. اکنون که این نامه را می‌نویسم، زمانه آبستن حادثه‌هاست. شاید دنیا زیر و رو شود و همه‌چیز دیگرگون گردد. این نیز ممکن است که باز زمانی روزگار چنین بماند. من نیز مانند هر پدری آرزو دارم که دوران جوانی تو به خوشی بگذرد. اما جوانی بر من خوش نگذشته است و امید ندارم که روزگار تو بهتر باشد. دوران ما عصر ننگ و فساد است و هنوز نشانه‌ای پیدا نیست که آینده جز این باشد.آخر سال نکو را از بهار آن می‌توان شناخت. سرگذشت من خون دل خوردن و دندان به جگر افشردن بود و می‌ترسم که سرنوشت تو نیز همین باشد.
شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به دیار دیگر نبرده‌ام تا در آنجا با خاطری آسوده‌تر به سر ببری. شاید مرا به بی‌همتی متصف کنی. راستی آنست که این عظمت بارها از خاطرم گذشته است. اما من و تو از آن نهال‌ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود برکنیم و در آب و هوایی دیگر نمود کنیم. پدران تو تا آنجا که خبر دارم همه با کتاب و قلم سروکار داشتند. یعنی از آن طایفه بودند که مامورند میراث ذوق و اندیشه گذشتگان را به آیندگان بسپارند. جان و دل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به زمین خود بسته است. از این همه تعلق گسستن کار آسانی نیست. اما شاید ماندن من سببی دیگر نیز داشته است.
دشمن من که دیو فساد است در این خانه مسکن دارد. من با او بسیار کوشیده‌ام. همه خوشی‌های زندگی‌ام بر سر این پیکار رفته است. او بارها از در آشتی در آمده و لبخندزنان در گوش‌ام گفته است، بیا، بیا که در این سفره آنچه خواهی هست. اما من چگونه می‌توانستم دل از کین او خالی کنم؟ چگونه می‌توانستم دعوتش را بپذیرم؟ آنچه می‌خواستم آن بود که او نباشد.
این که تو را به دیاری دیگر نبرده‌ام از آن جهت بود که از تو چشم امیدی داشتم. می‌خواستم که کین مرا از این دشمن بخواهی. کین من کین همه بستگان من و هموطنان من است. کین ایران است. خلاف مردی دانستم که میدان را خالی کنم و از دشمن بگریزم. شاید تو نیرومندتر از من باشی و در این پیکار بیشتر کامیاب شوی. اکنون که اینجا مانده‌ایم و سرنوشت ما این است باید در فکر حال و آینده خود باشیم.
می‌دانی که کشور ما روزگاری قدرتی و شوکتی داشت. امروز از آن قدرت و شوکت نشانی نیست. ملتی کوچکیم و در سرزمینی پهناور پراکنده‌ایم. در این زمانه کشورهای عظیم هست که ما در ثروت و قدرت با آنها برابری نمی‌توانیم کرد. امروز ثروت هر ملتی حاصل پیشرفت صنعت اوست و قدرت نظامی نیز علاوه بر کثرت عدد با صنعت ارتباط دارد. عدت و آلت ما در جهان امروز برای کسب قدرت کافی نیست و هرچه از دلاوری پدران خود یاد کنیم و خود را دلیر سازیم با حریفانی چنان قوی پنجه، که اکنون هستند، کاری از پیش نمی‌توانیم برد.
این نکته را از روی نومیدی نمی‌گویم و هرگز یاس در دل من راه نیافته است. نیروی خود را سنجیدن و ضعف و قدرت خود را دانستن از نومیدی نیست. دنیای امروز پر از حریفان زورمند است که با هم دست و گریبانند. ما زوری نداریم که با ایشان به درافتیم و اگر بتوانیم، بهتر از آن چیزی نیست که کناری بگیریم و تماشا کنیم. اما یقین ندارم که این کار میسر باشد. حریفانی که بر هم می‌تازند و هر گوهر یا کلوخی که به دستشان بیاید بر سر هم می‌کوبند و دیگر از او نمی‌پرسند که به این سرنوشت راضی هست یا نیست.
در این وضع شاید بهتر آن بود که قدرتی کسب کنیم تا آنقدر که بتوانیم حریم خود را از دستبرد حریفان نگه داریم و نگذاریم که ما را آلتی بشامرند و در راه مقصود خویش به کار برند. اما کسب این قدرت مجالی می‌خواهد و معلوم نیست که زمانه آشفته چنین مجالی به ما بدهد. پس اگر نمی‌خواهیم یک‌باره نابود شویم باید در پی آن باشیم که برای خود شان و اعتباری جز از راه قدرت مادی به دست بیاوریم که دیگران به ملاحظه آن ما را به چشم اعتنا بنگرند و جانب ما را مراعات کنند و اگر انقلاب زمانه ما را به ورطه نابودی کشید، باری آیندگان نگویند که این مردم لایق و سزاوار چنین سرنوشتی بودند. این شان و اعتبار را جز از راه دانش و ادب حاصل نمی‌توان کرد.
ملتی که رو به انقراض می‌رود نخست به دانش و فضیلت بی‌اعتنا می‌شود. به این سبب برای مردم امروز باید دلیل و شاهد آورد تا بدانند که ارزش ادب و دانش چیست. اما پدران ما این نکته خوب می‌دانستند و تو می‌دانی که اگر ایران در کشاکش روزگار تاکنون بجا مانده و قدر و آبرویی دارد، سببش جز قدر ادب و هنر آن نبوده است. جنگ‌ها و پیروزی‌ها اثری کوتاه دارد. آثار هر پیروزی تا وقتی دوام می‌یابد که شکستی در پی آن نیامده است. اما پیروزی معنوی است که می‌تواند شکست نظامی را جبران کند. تاریخ گذشته ما سراسر برای این معنی مثال و دلیل است. ولی در تاریخ ملت‌های دیگر نیز شاهد و برهان بسیار می‌توان یافت.
کشور فرانسه پس از شکست ناپلئون سوم، در سال 1870، مقام دولت مقتدر درجه اول را از دست داده بود و آنچه بعد از این تاریخ موجب شد که باز آن کشور ، مقام مهمی در جهان داشته باشد، دیگر قدرت سردارانش نبود، بلکه هنر نویسندگان و نقاشان او بود. ما نیز امروز باید در پی آن باشیم که چنین نیرویی برای خود بدست بیاوریم. گذشتگان ما در این راه آنقدر کوشیدند که برای ما آبرو و احترامی بزرگ فراهم کردند. بقای ما تاکنون مدیون و مرهون کوشش آن بزرگ‌واران است.
امروز ما از آن پدران نشانی نداریم. آنچه را ایشان بزرگ داشتند ما به مسخره و بازی گرفته‌ایم. دیو فساد در گوش ما افسانه و افسون می‌خواند. کسانی که دستگاه کشور ما را می‌گردانند، ‌جز در اندیشه انباشتن کیسه خود نیستند. دیگران نیز از ایشان سرمشق می‌گیرند و پیروی می‌کنند. اگر وضع چنین بماند، هیچ لازم نیست که حادثه‌ای عظیم ریشه وجود ما را برکند. ما خود به آغوش فنا می‌شتابیم.
اما اگر هنوز امیدی هست، آنست که جوانان ما همه یک‌باره به فساد تن در نداده‌اند. هنوز برق آرزو در چشم ایشان می‌درخشد. آرزوی آن که بمانند و سرافراز باشند. تا چنین شوری در دل‌ها هست، همه بدی‌ها را سهل می‌توان گرفت. آینده به دست ایشان است و من آرزو دارم که فردا تو هم در صف این کسان درآیی. یعنی در صف کسانی که به قدر و شان خود پی برده‌اند. می‌دانند که اگر برای ایران آبرو نماند، خود نیز آبرو نخواهند داشت. می‌دانند که برای کسب این شرف، کوشش باید کرد و رنج باید برد. آرزوی من این است که تو هم در این کوشش و رنج شریک باشی. مردانه بکوشی و با این دشمن درون که فساد است به جنگ برخیزی. اگر در این پیکار پیروز شدی، دشمن بیرون کاری از پیش نخواهد برد و گیرم که بر ما بتازد و کار ما را بسازد. آری اینقدر بکوشیم که پس از ما نگویند که مشتی مردم پست و فرومایه بودند و به ماندن، نمی‌ارزیدند.
زان پیش که دست و پا فرو بندد مرگ
آخر کم از آنکه دست و پایی بزنیم
اسفند 1330
پرویز ناتل خانلری××
-------------------------------------------

این نامه را دکتر خانلری خطاب فرزندش آرمان انشا کرد و گرچه نامه خطاب به وی بود، آرمان هرگز فرصت خواندش را نیافت زیرا که در هشت سالگی درگذشت.
اما این نامه تنها خطاب به آرمان نیست. مخاطب آن همه فرزندان این ملت و کشور هستند از جانب فردی که دل در گروی عشق میهن و فرهنگ و زبان و ادبیات ایران داشت. خانلری شان و اعتبار یک ملت را بیش از هرچیز در کسب دانش و ادب می‌دانست و هشدار می‌داد که اگر ملت ما نمی‌خواهد که نابود شود، باید شان و اعتباری جز از راه قدرت مادی به دست بیاورد.
خانلری 55 سال قبل از خطری یاد می‌کند که اکنون قوی‌تر از گذشته بر فراز این ملت سایه افکنده است. دیو فساد قدرمند‌تر و بی‌رحم‌تر از هر زمان دیگری است و عده قلیل‌تری از مردان و زنان این مرز و بوم کمر همت به نبودی آن بسته‌اند و در این میانه ادب و فضل و دانش ضعیف‌تر و رنجورتر از هر زمان دیگری در تاریخ این ملک به نظر می‌رسد.
گویی دیگر به پیروزی در پیکار با فساد امیدی نمانده است. ترسم از آنست که گر بر ما بتازند و کار ما بسازند، آنقدر نکوشیده باشیم که پس از ما نگویند مشتی مردم پست و فرومایه بودند و به ماندن نمی‌ارزیدند.

×× پی.نوشت: دکتر پرویز ناتل خانلری در سال 1292 در تهران زاده شد. تحصیلات خود را درجه دکترای زبان ادبیات فارسی در تهران گذراند. خانلری در طول زندگی خود زمانی وزیر آموزش و پرورش کشور، وزیر کشور، استاد دانشگاه و عضو فرهنگستان زبان ایران بود. چندی سناتور بود و چندی هم مدیرعامل بنیاد فرهنگ ایران شد. جز اینها، پژوهشگر، نویسنده و شاعری است دارای آثار فراوان که به فرهنگ کشور ما خدمات ارزنده‌ای کرده است. به زبان‌های روسی، انگلیسی و فرانسوی آشنایی کامل داشت. سخنور و مترجمی زبردست بود و مجله ادبی سخن نیز به دست توانای او منتشر می‌شد.

نوشته عليرضا جزايري
+ نوشته شده توسط هومن در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 9:34 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 در سال 1329، که نخستین اثر از آثار رومن‌رولان، نویسنده نامدار فرانسوی یعنی زندگی بتهوون را آقای محمود تفضلی به‌فارسی برگرداند،





 

  رومن‌رولان در 29 ژانویه 1866، در شهرک زیبابی کلامسی[1] در خانوادة میانه‌حالی دیده به‌جهان شود. مادرش شیرة جانش را در کام و تن او جاری ساخت، گل زندگی کودک شکفت و نگاه آشفته و آبگونش

آرام‌آرام با فروغ دیدگان مادر درآمیخت.

     بیش از دوسال نداشت که مادرش برای او خواهری به‌دنیا آورد، او که نامش را مادلن گذاشته‌بودند، درسه سالگی مرد. مرگ خواهر، موجود معصوم و مهربان که از گلبرگ‌های بهاری شاداب‌تر و لطیف‌تر بود، در رولان کوچک اثری بسیار ژرف باقی‌گذاشت و عمیق‌ترین و صمیمی‌ترین ترحم‌ها را در وجود او برانگیخت، « اشک‌هایم خشک‌شده‌اند. نمی‌دانم چه‌چیزی برجانم چنگ انداخته‌است. چشمانم را سوی او دوخته‌ام، و قیافه مهربان و مالیخولیایی‌اش را می‌بینم. همین.

- لحظه‌ای دیگر به او نخواهم اندیشید. – با این همه در سراسر زندگیم به او فکر خواهم‌کرد.» « سفر درونی – ص 18»

رولان از پدرش عشق به‌زندگی و شادی و از مادرش که مشاور و محرم رازش بود، نوعی ریاضت اخلاقی و همچنین عشق وصف‌ناپذیر به موسیقی را آموخت.

      او تحصیلات نخستین را در سال 1880 در کالج کلامسی[2] به پایان رساند. دیگر ادامة تحصیل در آن‌جا برایش ممکن نبود. اکنون ناگزیر بود کلامسی، شهرک زیبا و دوست‌داشتنی خود را ترک‌کند. در اکتبر سال 1880 به پاریس رفت و در آن‌جا سکونت گزید.

     رولان نخستین درس‌های موسیقی را از مادرش آموخت. مادرش بی‌آن‌که ادعا کند، به او یاد می‌داد چگونه انگشتانش را روی کلاویه‌ها به‌کار اندازد. در 16 سالگی نخستین درس‌های موسیقی را از دوشیزه ژوزفین‌مارتن فراگرفت. « موسیقی ازهمان نخستین گام‌های زندگی دستم را گرفت. آن نخستین عشقم بود، احتمالاً آخرین عشقم نیز خواهدبود. من در کودکی آن را همچون زنی دوست داشتم، بی‌آن‌که با عشق یک زن خوب آشنا باشم.» « خاطرات – ص 148»

     رومن‌رولان با آن که جدی کار می‌کرد، در سال 1884 در امتحان دانش‌سرای عالی پذیرفته نشد. با این همه نومید نشدو با جدیت بیشتری مطالعاتش را ادامه داد. درون نوجوان رنجور و رویایی، نیرویی سربرمی‌داشت و فریاد برمی‌آورد، « برخیز! گام بردار! دست به‌عمل بزن! مبارزه کن...»    «خاطرات– ص 28»    

در کنکور سال 1885 نیز شکست خورد، اما سرانجام پس از تلاشی پی‌گیر، در ژوئیه 1886 در کنکور دانش‌سرای عالی با مقام هشتم پذیرفته شد. « درمدت سه‌سال، جانم از را از توسیدید[3]، تاسیت[4]، سوفوکل[5] و ویرژیل[6] پرورده‌ام. متن کامل یونانی ادیپ شاه،[7] و قصاید و غزلیات هوراس[8] را به لاتین حفظ کرده‌ام.»                                                                      « خاطرات – ص 33»

     رولان جوان در سال 1883 با ویکتورهوگو دیدار و از سال 1885 مطالعه آثار اسپینوزا را آغاز کرد. اندیشه اسپینوزا به او شادی می‌بخشید، همچون شرابی آتشناک او را مست می‌کرد و نور امید را در درون او برمی‌افروخت. آثار او بیش از همه برای این او را جلب می‌کردند که شادی هستی زمینی را تأیید می‌کردند و انسان‌ها را به سوی نیکی و برادری فرا می‌خواندند.

      درنخستین 6 ماه دانش‌سرای عالی، داستان‌های بلند « تسخیرشدگان»، «ابله»، «برادران کارامازوف»، داستایوفسکی را خواند. داستان بلند « جنایت و مکافات» بیش از آثار دیگر داستایوفسکی، رولان را مجذوب کرد و به تأمل واداشت. درنخستین تعطیلات دانش‌سرای عالی با آثار کلاسیک رٌم، موسیقی و تاریخ آشنا شد. آن‌گاه به مطالعه آثار گوگول، تورگنیف و گونچاروف پرداخت. اما بیش از همه آثار تولستوی را به‌نحوی خستگی‌ناپذیر می‌‌خواند. با مطالعه آن‌ها نور عشق و بشر دوستی براو می‌تابید و او را مسحور می‌ساخت.

      رومن‌رولان در دانش‌سرای عالی، رشته تاریخ را برگزید. زیرا تصورمی‌کرد این رشته می‌تواند به نیازهای جدی او در پژوهش وقایع پاسخ دهد. درهمان حال نوشت: « می‌خواهم تاریخ روان‌شناسانه و واقع‌گرایانه، یعنی تاریخ جان‌ها را بنویسم، البته با گوشت تنشان.»

                                                                                   « خاطرات – ص 57»

       سپس رولان راهی ایتالیا شد و پس ازاین که درحدود 15 روز در تورن[9]، میلان،[10] فلورانس، [11] سین[12] و ارویتو،[13] به سربرد و از زیبایی آن‌ها به‌ویژه فلورانس خیره‌شد، در 20 نوامبر 1889 وارد رم شد و به سفارش دوست و استاد ارجمندش گابریل مونو به‌کار در بایگانی‌های واتیکان پرداخت. به‌نظر مونو، گرچه این کار با ذوق هنری رولان سازگار نبود، اما می‌توانست در کار مقدماتی درمورد بررسی خصلت‌های انسان‌ها و روانشناسی آن‌ها برای کار و آفرینش هنری وی ثمربخش باشد.

       درسال 1891 رولان به پاریس برگشت. زندگی و رنج‌هایش، عشق را در درونش برافروخته بود. نبوغ در وجودش می‌جوشید. کم‌کم با آثار نویسندگان و شاعران معاصر فرانسه آشناشد و سرانجام در زمستان سرد پاریس به‌ایبسن،[14] روی آورد. رولان به ایبسن می‌اندیشید. به‌این نویسنده کهن‌سال نروژی، که دروغ و ریاکاری اجتماعی را در آثارش بیر‌حمانه افشا می‌کرد. به‌تدریج رولان‌ به هنری می‌اندیشید که همچون پرتو خورشید برهمه بتابد. او به هنر برای مردم، به هنر مردمی فکر می‌کرد.

 

      رولان در سال 1892 باکلوتیلد[15]، یگانه دختر زبانشناس معروف، میشل بره‌آل،[16] ازدواج کرد. او به شخصیت و ارادة کلوتیلد ارج می‌نهاد. او را به‌خاطر خود او دوست داشت. دلش نمی‌خواست همدیگر را جذب کنند. آرزو داشت که هردو آزادانه رشد یابند و عشق دو جانبه‌شان پایدار بماند. رولان در 1895 به کمک کلوتیلد تز دکترای خود را تحت عنوان، منابع تئاتر غنای نو، به پایان رساند.

      رولان که ماجراهای انقلاب کبیرفرانسه را به‌طور عمیق مطالعه و به دقت بررسی کرده بود، آن‌ها را نه تنها حادثه‌ای عظیم برای فرانسه و همه کشورهای اروپا، بلکه جنبش نیرومندی برای سراسر جهان به‌شمار می‌آورد. انقلاب کبیرفرانسه نه‌تنها ضربه محکم و قاطعی برپیکر فئودالیسم وارد آورد، بلکه پایه‌های مالکیت سرمایه‌داری را نیز متزلزل ساخته بود. اما درحقیقت نتوانسته بود برخواسته‌هایی که وعده داده بود جامع عمل بپوشاند و انسان‌ها را به بهروزی واقعی برساند. رولان صمیمانه می‌کوشید تا به تحقق آن خواسته‌های مهم و ارجمند جامعة بشری یاری رساند. اندیشه‌پردازان محافظه کار سرمایه‌داری بر انقلاب کبیر می‌تاختند و می‌کوشیدند میراث معنوی عظیم آن را، خٌٍرد و ناچیز جلوه دهند. اما رولان که برآن میراث عظیم معنوی ارج می‌نهاد، می‌خواست کلیه جنبه‌های مثبت و منفی انقلاب، کج‌اندیشی‌ها و اشتباه‌های رهبران آن را به معاصران خود ارائه دهد، تا آن‌ها از لغزش آن مردان بزرگ پندگیرند، از تجربه‌های گران‌بهای آن‌ها سود جویند، مناسبات جامعة خود را انسانی‌تر کنند و میراث معنوی انقلاب را غنی‌تر سازند، نوشتن آثاری چون گرگ‌ها ( 1898)، دانتون ( 1899)، روبسپیر(1938)، شکست‌خوردگان، چهاردهم ژوییه (1902)، پیروزی عقل ( 1899)، آیرت و بازی عشق و مرگ و ... (1925) دراین راستا صورت گرفت. نمایشنامه‌های رولان با استقبال چندانی روبه‌رو نشد. اما او فکر می‌کرد شاید نتوانسته است وظیفه اخلاقی و انسانی خود را چنانچه باید به انجام برساند. با این همه نومید نبود. به‌گفته فرانسیس دوپرسانسه « او نه با پیروزی، بلکه با پیکار پیمان بسته بود.» پس ازاین ناکامی‌ها، برای رولان مسلم شده بود که نظام سرمایه‌داری، برای جلوگیری از رشد هنر انقلابی و خلاق، دشواری‌ها و موانع فراوان به‌وجود می‌آورد. امارولان به نیروی عظیم و خلاق مردم باورداشت و بنابراین در اواخر قرن نوزدهم به نوشتن تئاتری نو دست‌زد و آن را تئاتر خلق نامید. او در مقدمه چاپ نخست تئاتر خلق می‌نویسد: « اندک زمانی است که در راه بنیادگذاری تئاترخلق کوشش به‌عمل می‌آید. کسانی که منافع ویژه یا سیاسی دارند، می‌کوشند آن را به‌ خدمت خویش درآورند. انگل‌هایی را که می‌‌خواهند از شیره درخت خلق، زندگی کنند، باید به‌طور بی‌رحمانه بیرون ریخت. تئاترخلق یک کالای باب روز و یک بازی هوس کارانه نیست. تئاترخلق تأثیر آمرانة جامعه‌ای نو، بانگ و اندیشه آن است و در لحظه‌های بحرانی، به حکم ضرورت، دردست آن به جنگ افزاری علیه جامعه‌ای کهنه و فرتوت مبدل می گردد... سخن از فراهم ساختن تئاتر توسط خلق برای خلق درمیان است و ازپا گرفتن هنری نو برای دنیای نو.»


      به‌نظر رولان دنیا میان خودخواهی غوطه‌ می‌خورد، خفه می‌شد و می‌مرد. ازاین‌رو رولان می‌خواست پنجره‌ها را بگشاید، هوای آزاد را به درون راه دهد و دم قهرمانان را تنفس کند. قهرمانانی که رنج می‌کشند و رنج‌های دیگران را به جان می‌خرند. رولان دست به نوشتن زندگی قهرمانانی چون بهتوون، میکل‌آنژ، شیلر، گاندی، گاریبالدی و تولستوی زد. در زندگی بتهوون (1903) با آن‌که این آهنگ‌ساز بزرگ، یکی از نوابغ برجسته به‌شمار می‌آید، اما درحقیقت فرزند جامعه و عصر خویش است و با واقعیت‌های دوران خود دست به گریبان و آشناست. هنگام کودکی و نوجوانی روزهای بسیار سخت و دردناکی براو می‌گذرد. همواره زیرفشاری که می‌خواهند براو تحمیل کنند، قرارداد. با فقر و محرومیت‌های گوناگون و توان‌فرسا روبه‌روست. دشواری‌های مادی، سیه‌روزی‌ها و ناکامی‌های عاشقانه او را به شدت می‌آزارند و سرانجام سنگینی هولناک گوش برزندگی او سایه می‌افکند. بتهوون رنج می‌کشد، اما از پای در نمی‌آید، بلکه می‌آموزد و آبدیده می‌شود. زیربار رنج، بیماری و محرومیت‌های توان‌فرسا قد می‌افرازد و برضد سرنوشت قهار مبارزه می‌کند. و در میان دردها و عذاب‌های جانکاه برای بهروزی و خوشی انسان‌ها، نغمه شادی و سرور می‌سراید.

      زندگی « میکل‌آنژ» ( 1905) بیش از همه برای رولان جالب بود. رولان می‌دید که هنر فناناپذیر میکل‌آنژ، درچه شرایط سخت و دشوار، با چه عذاب‌های جانکاه درونی، با چه کوشش و تلاش جان‌فرسایی شکل‌گرفته و آفریده شده است. میکل‌آنژ رفتار حقارت‌آمیز و فشارهای دایمی اشراف ستم‌گر و بهره‌کش، کلیسا و بعضی هنرمندان را با تلخ‌کامی و اندوه تحمل می‌کرد. بیماری‌ها، شکنجه‌ها و اختلاف‌های خانوادگی او را می‌آزرد و درمانده‌اش می‌کرد. او همواره با رنج و درد دست به گریبان بود.

عصر سختی است، عصر تاریکی است،

خوابیدن خوبست، سنگ بودن خوب‌تر،

در این قرن جنایت و رسوایی

نیستی، فقدان احساس، سرنوشتی غبطه‌انگیزاست.

                                                                      «میکل آنژ»

     رولان رنج‌ها و مشقت‌های مردان نامی را می‌دید و به‌شدت آشفته می‌شد. پیش خود می‌اندیشید باید فریادهای آن‌ها را منعکس کند. زندگی آن‌ها را بازآفریند. آن‌ها را نه مانند قهرمانان افسانه‌ای و تصورناپذیر و نه با رنگ‌آمیزی، بلکه ساده و معمولی تصویرکند. و چون می‌اندیشید که نتوانسته است شخصیت بتهوون را در سرگذشت کوتاه او وسیع و کامل ارایه دهد، اکنون آرزو داشت بتهوون قرن بیستمی را بازآفریند، ژان‌کریستف را.

نگارش قطعی داستان بلند ژان‌کریستف، مدت 10 سال ( 1904-1914) از زندگی رومن‌رولان را ردبرگرفت، با آن که ناگزیر بود برای نان در دانشگاه درس بدهد، به‌نوشتن مقاله و کارهای در زمینه تاریخ بپردازد، بااین همه در سراسر این ده سال بخشی از وقت خود را به‌نگارش این داستان بلند و عظیم اختصاص داد. و حتی روزی نبود که روی آن کارنکند. او در آن راه بسیار دراز، بی‌آن‌که در غم پیروزی یا شکست باشد، وظیفه‌اش را انجام می‌داد و « نه یک اثر ادبی، بلکه یک اثر ایمانی می‌نوشت» رومن رولان در مقدمه ژان‌کریستف می‌نویسد: « وظیفه‌ای که من در ژان‌کریستف برعهده گرفته بودم عبارت از این بود که درآن پوسیدگی و تلاشی اخلاقی و اجتماعی فرانسه، آتش روح را که زیر خاکستر خفته بود، بیدار کنم. برای این منظور بیش از هرچیزی می‌بایست خاکسترها و زباله‌هایی را که انبارشده بود بروبم، در برابر بازارهای سرمیدان، که راه هوا و روشنایی را بسته بودند گروه کوچک جان‌های بی‌باک را که آمادة هرگونه فداکاری و پاک از هرگونه سازش کاری بودند، به پا دارم. می‌‌خواستم همه را، به ندای قهرمانی که رهبرشان می‌گردید، گرد او جمع کنم. و برای آن‌که چنین رهبری وجودداشته‌باشد، می‌بایست خود آن را بیافرینم، من ازاین رهبر، دوشرط اساسی می‌خواستم،:

1-   چشمانی آزاد و روشن و راست‌بین، مانند چشمان آن پروردگان طبیعت، آن سرخ‌پوستانی که ولتر و نویسندگان دایره‌المعارف به پاریس می‌آورند تا به کمک دید ساده و طبیعی‌‌شان، جنبه‌های مسخره و جنایات اجتماع زمان خود را، هجوکنند. من به‌چنین رصدخانه‌ای – به دو چشم راست و بی‌پروا، - نیازداشتم تا بتوانم اروپای امروزه را ببینم و قضاوت کنم.

2-   دیدن و قضاوت کردن تنها نقطة عزیمت است. پس از آن نوبت عمل می‌رسد. آن‌چه می‌اندیشی، آن‌چه هستی، باید جرأت آن را داشته‌باشی- جرأت کن و بگو! جرأت کن و دست به‌کار شو! یک ساده‌دل،‌قرن هیجدهم، برای ریشخند می‌تواند کافی باشد، ولی برای نبرد سهمناک امروز بیش از اندازه لاغر و ناتوان است. امروز قهرمان لازم است. قهرمان باش!

 «ژان‌کریستف‌ص12»        

      داستان بلند ژان‌کریستف، سمفونی عظیمی است. هدف رولان تنها این نیست که زندگی انسان را درمیان حادثه‌ها و پیکارها تصور کند، بلکه می‌کوشد چیز مهم‌تر و پهناورتر را ارایه دهد، چیزی نو: انسانی با قلب بزرگ.

     رولان که دلش می‌خواست سرگذشت بلند یک نسل را، بانوعی سمفونی طبیعی پایان دهد، در مقدمه ژان‌کریستف نوشت: در پایان ژان‌کریستف، من آن هم آهنگی را که از جفت بزرگوار مهر و کین ترکیب یافته است، این تعادل پرتوان در دامن عمل را برچنان خاتمه‌ای ترجیح دادم. زیرا پایان ژان‌کریستف پایان نیست، یک مرحله است. ژان‌کریستف پایان نمی‌پذیرد، حتی مرگ او چیزی جز یک دم از آن ضربان و یک زفیر از آن نفس بلند جاودانی نیست. روزی خواهدرسید که برای نبردهای تازه‌تری از نو زاییده شوم. 

                                                                          «ژان‌کریستف- ص 19»

      ازاین جاست که ژان‌کریستف هنوزهم رفیق و هم‌رزم نسل‌های تازه است. اگر او صدبار هم بمیرد، بازهمواره از نو زاییده خواهد شد و همواره پیکار خواهد کرد و همیشه همراه «مردان و زنان آزادهمه ملت‌ها باقی خواهد ماند، کسانی که پیکار می‌کنند و رنج می‌برند و پیروز می‌شوند.»

      ژان‌کریستف پرآوازه شد. هرروز مرغانی از همه کشورهای جهان به آن روی می‌آورند و پناهگاهی می‌جستند. ژان‌کریستف از مرزها گذشت، او دیگر درهیچ کشوری بیگانه نبود. از سرزمین‌های دور و از نژادهای مختلف، از همه اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکا کسانی می‌آمدند و می‌گفتند: ژان‌کریستف از آن من است، خود من است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هومن در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 22:4 |
به قول سهراب : کاشکی این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!...هندوانه ای که دایی همیشه می خرد و سرخ است...و حافظ خوانی تا صبح....بی بی به همگی مان عیدی می دهد...بی بی هنوز کرسی اش گرم است و ما تا صبح شب یلدا از گرمایش گرمیم...بی بی برای حافظ فاتحه می خواند هر بار و حافظ را باز می کند...و مادرم آن را با صدای شیرین اش می خواند...گاهی من هم می خواندم...البته نه مثل مادرم یگانه!..و تا صبح شب یلدا همه مان می دانیم که فردا ،روشنی بر تاریکی غلبه می کند و فردا همان روزی ست که می آید

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 10:2 |
 

 

 

 

 

 

پرده افتاد

پرده افتاد
 صحنه خاموش
 آسمان و زمین مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
 رفته بر باد
 مانده در پرده گوش
 رقص خاموش فریاد
پرده افتاد
 صحنه خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
 خنده یخ بسته بر لب
 گریه خشکیده در چشم
 پرده افتاد
 صحنه خاموش
 و آن نمایش
 که همچون فریبنده خوابی شگفت
 دل از من همی برد پایان گرفت
 و من
که بازیگر مات این صحنه بودم
 چو مرد فسون گشته خواب بند
 که چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را بخت آن داده اند
 که چون من
 تماشاگر بازی خویش باشد ؟
 وز این گونه چون من
تراشد
 فریب دل خویشتن را
 که آخر رگ جان خراشد ؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
 و من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت ؟

                                                    ه.ا.سایه

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 9:57 |
صلح را پاس بداریم 
 

 

                     

 

ترانه ای برای صلحخندیدنم به پایان آمد و مردنم

ستمگرانه ، یکی با دیگری ، ای کبوتر .....

چه شامگاهانی دارد با خود ، این روزان آفتابی

مردم پرندگان سرگشتگی اند!

گیتی ، راهی است برای عشق ورزیدن

همانگونه، که برای مردن

هنوز می بایست زیست.

گرچه در روزان تاریک

در ورای اشک ها و خون ....

می باید زیست ، همانگونه که همسایه

بر زمینی ، که زیبا و یگانه است .

ناگزیر باید مان دوست داشت

آن سان ، که تا کنون نداشته ایم

و آن روز ، زادگاه من ،

همانند فرزندی باز یافته ، خواهد بود

در میان ویرانه های متروک ....

گام برداریم در راه صلح !

                                                              لویی آراگون

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 9:54 |
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
 وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
 ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
 صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
 چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

ه.الف.سایه

 

     

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 9:51 |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را... 
                                                                                                         

 

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را...

***

روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا اگر روزی
که دیگر
نباشم...

                   

                                                                                             ا-شاملو

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 9:49 |
دلتنگی ها : آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟*



این یک نوازنده خیابان است. جلوی فروشگاه مارکز اند اسپنسر در لندن. وقتی خواستم از او عکس بگیرم  با خنده گفت بذار ژست بگیرم.....  

 

 و اینجا هم دور میدان آرامگاه بوعلی در همدان است. و نوازنده ای که می نواخت و  غروب را دلنشین تر می کرد.... 

 

... هر جا که باشی دلتنگی ها یک جورند ... فرقی نمی کند چگونه نواخته شوند ...                و حقیقت اینکه ... هرکجا می روی آسمان همین رنگ است ... 

  

 

*من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

«اخوان ثالث»

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 9:43 |


Powered By
BLOGFA.COM